چه می شود که ببینمت تو ای خیال قاصدک
چه می شود ببویمت تو ای امید شاپرک
دلم هماره در تب است،لحظه حضور تو
چه چشمکی زند زمین به آسمان مردمک
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 9 فروردین 1388 توسط پسردل شكسته
كاش آسمان حرف كویر را می فهمید و اشك خود را نثار گونه های خشك كویر می كرد. كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعا ها قبل پائین آمدن دستها مستجاب می شدند. كاش مهتاب با كوچه های تاریك شب آشنا تر بود. كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را به دست خزان نمی سپرد. كاش در قاموس غصه ها ، شكوه لبخند در معنی داغ اشك گم نمی شد. كاش مرگ معنای عاطفه را می فهمید كاش كاش كاش ......
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 9 فروردین 1388 توسط پسردل شكسته
گفتم دوستت دارم ، چه صادقانه پذیرفتی ، چه فریبنده آغوشم برایت باز شد ، چه ابلهانه با تو خوش بودم ، چه کودکانه همه چیزم شدی ، چه زود نیازمندت شدم ، چه حقیرانه به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی ، چه ناجوانمردنه وازه غریب خداحافظ به میان آمد ، چه بی رحمانه و من سوختم
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 9 فروردین 1388 توسط پسردل شكسته
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 فروردین 1388 توسط پسردل شكسته
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 فروردین 1388 توسط پسردل شكسته
می نویسم که زندگی همرنگ کوچه باغهای آئینه است
می نویسم گه بوسه همرنگ آه است
محبت همزاد پرواز است
و فراق همان انفجار حباب است.....
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 فروردین 1388 توسط پسردل شكسته
پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت. وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم كه دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه كرد كه از پلههای اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 فروردین 1388 توسط پسردل شكسته
زمان های قدیم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود. فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت گفت بیایید بازی کنیم. مثل قایم باشک!
دیوانگی فریاد زد: آره قبوله من چشم می زارم!
چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد٬ همه قبول کردند.
دیوانگی چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد: یک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !
همه به دنبال جایی بودند که قایم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به میان ابر ها رفت.
هوس به مرکز زمین راه افتاد.
دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت٬ به اعماق دریا رفت.
طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق.
آرام آرام همه قایم شده بودند و
دیوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد. قایم کردن عشق خیلی سخت است.
دیوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزدیک می شد٬ که عشق رفت وسط یک دسته گل رز آرام نشت.
دیوانگی فریاد زد: دارم میام. دارم میام ...
همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود.
بعد هم نظافت را یافت. خلاصه نوبت به دیگران رسید. اما از عشق خبری نبود.
دیوانگی دیگر خسته شده بود که حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.
صدای ناله ای بلند شد.
عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد٬ دست هایش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.
شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.
دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت
حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نیست دوست من٬ تو دیگه نمیتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یار من باش.
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.
و از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...
ذکاوت گفت بیایید بازی کنیم. مثل قایم باشک!
دیوانگی فریاد زد: آره قبوله من چشم می زارم!
چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد٬ همه قبول کردند.
دیوانگی چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد: یک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !
همه به دنبال جایی بودند که قایم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به میان ابر ها رفت.
هوس به مرکز زمین راه افتاد.
دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت٬ به اعماق دریا رفت.
طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق.
آرام آرام همه قایم شده بودند و
دیوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد. قایم کردن عشق خیلی سخت است.
دیوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزدیک می شد٬ که عشق رفت وسط یک دسته گل رز آرام نشت.
دیوانگی فریاد زد: دارم میام. دارم میام ...
همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود.
بعد هم نظافت را یافت. خلاصه نوبت به دیگران رسید. اما از عشق خبری نبود.
دیوانگی دیگر خسته شده بود که حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.
صدای ناله ای بلند شد.
عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد٬ دست هایش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.
شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.
دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت
حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نیست دوست من٬ تو دیگه نمیتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یار من باش.
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.
و از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 فروردین 1388 توسط پسردل شكسته
بس که دیوار دلم کوتاه است
هر که از کوچه تنهایی میگذرد
به هوای هوسی هم که شده
سرکی میکشد و میگذرد
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 فروردین 1388 توسط پسردل شكسته
سخت ترین دیدار ، دیدار اونی که به جای همه عشقی که بهش دادی یه قلب زخمی برات یادگار بذاره و تو
نگاش کنی و بازمثل روز اول دلت بلرزه و حس کنی هنوزم دوستش داری.
بخوای همه تنهایی رو که به امید اومدن دوبارش تحمل کردی تو گوشش فریاد کنی اما حتی نتونی ، به چشماش
نگاه کنی که بفهمه با همه بدیهاش هنوزم باهمه قلبت دوستش داری.
اما ببینی چشماش داد میزنه که دلش مال یکی دیگس .
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 فروردین 1388 توسط پسردل شكسته
در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان. قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهایی و مرگ . كنار چوبه ی دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم و ومن گفتم به تو بگویند ... دوستت دارم.
لعنتی چرا رفتی ؟؟؟
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 فروردین 1388 توسط پسردل شكسته
هنگامی که سیبی را با دندانهای خود له می کنی در قلب خویش به آن بگو :دانه ها و ذرات تو در کالبد من به زندگی ادامه خواهند داد. شکوفه هایی که باید از دانه هایی تو سر زند ، فردا در قلب من شکوفا می شود .عطر دل انگیز تو ، توام با نفسهای گرم من به عالم بالا صعود خواهد کرد ، و من و تو در تمام فصلها شاد و خرم خواهیم بود.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 فروردین 1388 توسط پسردل شكسته
فقط کسی معنی دل تنگی را درک می کند که طعم وابستگی را چشیده باشد پس هیچوقت به کسی وابسته نشو که سر انجام آن وابستگی دلتنگیست.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 فروردین 1388 توسط پسردل شكسته
دلم گرفته از آدم هایی که می گن دوسِت دارم اما معنی شو نمی دونن
از آدم هایی که می خوان مال اونا باشی اما خودشون مال تو نیستن
از اونایی که زیر بارون برات می میرن و وقتی آفتاب می شه همه چیز یادشون میره.
از اونایی که زیر بارون برات می میرن و وقتی آفتاب می شه همه چیز یادشون میره.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 فروردین 1388 توسط پسردل شكسته
راستی چقدر سخت است، خندان نگه داشتن لب ها در زمان گریستن قلب ها و
تظاهر به خوشحالی در اوج غمگینی...
و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهای تنهایی و بی یاوری، در حالی که تظاهر
می کنی هیچ چیز برایت اهمیت ندارد...
اما چه تسکین دهنده است... در خاموشی و تنهایی به حال خود گریستن...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 فروردین 1388 توسط پسردل شكسته
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها میکند پرهایش سفید میماندولی قلبش سیاه میشود.........دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اصراف در محبت است.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 فروردین 1388 توسط پسردل شكسته
از همان روزی كه دست حضرت
«قابیل»
گشت آلوده به خون حضرت
«هابیل»
از همان روزی كه فرزندان
«آدم»
- صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی -
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مُرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی كه
«یوسف»
را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی كه با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ، آدمیت بر نگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینهی دنیا ز خوبیها تهی است
صحبت از آزادگی، پاكی، مروت ابلهی است
صحبت از موسا و عیسا و محمد نابجاست
قرن موسی چمبهها است
من كه از پژمردن یك شاخه گل
از نگاه ساكت یك كودك بیمار
از فغان یك قناری در قفس
از غم یك مرد، در زنجیر
حتی قاتلی بر دار!
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام، زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست ...!
مرگ او را از كجا باور كنم؟
صحبت از پژمردن یك برگ نیست
وای! جنگل را بیابان می كنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می كنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می كنند
صحبت از پژمردن یك برگ نیست
فرض كن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض كن یك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بیابان بود از روز نخست
در كویری سوت و كور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 فروردین 1388 توسط پسردل شكسته
من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری.
تا حالا شنیدین که چطوری یه فیل رو رام می کنند؟ شنیدنش خالی از لطف نیست خیلی هم جالبه:
پای حیوان را وقتی بچه است با زنجیری به یک کنده درخت می بندند و حیوان سعی میکند فرار کند اما نمی تواند این کار را در تمام دوره کودکی انجام می دهد سعی خود را به کا می بندد اما کنده درخت قوی تر از اوست. به این ترتیب به اسارت عادت میکندو وقتی حیوان عظیم الجثه و قوی میشود تنها کاری که باید مربی انجام دهد این است که یک سر زنجیر را به دور یک پای حیوان ببندد و سر دیگر ان را به هر جای دیگری (حتی یک شاخه درخت) گیر دهد. فیل دیگر سعی نمیکند فرار کند چون اسیر گذشته خویش است.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 فروردین 1388 توسط پسردل شكسته
در زندگی افرادی هستند که مثل قطار شهر بازی می مونن. از بودن با اونا لذت می بری ولی باهاشون به جایی نمی رسی
میشه نتیجه گرفت این افرادم بد نیستن چون هر آدم عاقل و بالغی شهر بازی رو جای بدی نمی دونه .
منم دیگه خسته شدم و باید از این قطاره بی مقصد شایدم مقصد و مبدا مساوی پیاده میشدم که پیاده شدم و از یکنواختی در اومدم دیگه اسیره باد و خزونه مسیر قطار نیستم .
نمی تونم اگه میتونستم همه ی دوره ی 3 ساله ی زندگیم رو اینجا مینوشتم ولی نمی تونم ! نمی تونم خیانت کنم
چون خیانت دیدم از خیانت بیزارم چون به خودم بدی کردن و طعمش رو چشیدم نمی خوام به کسی بدی کنم نمیدونم هر آدمی هم یه کاسه ی صبری داره شاید منم یه زمانی (شاید همین الان که دارین این مطلب رو میخونین) دارم مقدمات یه نامردی و خیانت خوب رو فراهم میکنم ! پس خطر همیشه در کمینه افراد نامرد هست
و نکته ی آخر هم اینکه کارام رو ادامه ندادم دیدم با کارایی که میکنم فقط و فقط خودم زیان میبینم ، یادم میاد یه دوستی میگفت : "اگه یه روزی خواستی خودت رو بکشی اول اون کسی رو بکش که باعث بانیه این فکر توی ذهنت شده " الان که دقیقتر و دقیق تر فکر میکنم میبینم این حرف خیلی خیلی درسته .
دنیا اینجوری نمی مونه اگه انجوری میمونه تو بیا یه تف هم بنداز رو صورت ما
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را
خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را
التفاتی به اسیران بلا نیست تو را
ما اسیره غم و اصلا غم ما نیست تو را
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 فروردین 1388 توسط پسردل شكسته
برو ای دختر پالان محبت بر دوش !
دیده بر دید ه ی من میفکن و نازم مفروش...
من دگر سیرم ...سیر.
بخدا سیرم از این عشق دوپهلوی تو پست...
تف بر آن دامن پستی که تو را پروردست..
کم بگو جاه تو کو ؟مال تو کو؟. برده ی زر
کهنه رقاصه ی وحشی صفت زنگی خر...
گر طلا نیست مرا . تخم طلا....مردم من..
زاده ی رنجم و پرورده ی دامان شرف...
آتش سینه ی صدها تن دلسردم من...
دل من چون دل تو صحنه ی دلقک ها نیست...
دیده ی مسخره ی خنده ی چشمک ها نیست...
دل من مامن صد شور و بسی فریاد است...
ضربانش جرس قافله ی زنده دلان...
طپش طبل ستم کوب ستم کوفتگان...
چکش مغز زدنیای شرف روفتگان...
تک تک ساعت پایان شب بیداد است !
دل من ای زن بدخت هوس پرور پست...
شعله ی آتش شیرین شکن فرهاد است!.
حیف از این قلب .از این قبر طرب پرور درد
که به فرمان تو تسلیم تو . جانی کردم!
حیف از آن عمر که با سوز شراری جانسوز
پایمال هوسی هرزه و آنی کردم....
در عوض با من شوریده چه کردی؟ نامرد
دل به من دادی نیست؟
صحبت از دل مکن این لانه ی شهوت دل نیست!
دل سپردن اگر این است .که این مشکل نیست!
هان بگیر این دلت از سینه فکندم بدر
ببرش دور. ببر..
ببرش تحفه بهر پدرت! گرگ پدر
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 فروردین 1388 توسط پسردل شكسته
تبلیغات 